ارکان ارکان ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
رضوان رضوان ، تا این لحظه: 14 سال و 26 روز سن داره

ارکان و رضوان مامان

پارک ساحلی

پنج شنبه شب شام بردیم رفتی جاده ساحلی البته ساعت یازده شب بود با این مرداد ماه هست هوا خیلی گرمه اما اون شب عجیب هوا خوب بوددوچرخه ات هم بردیم که باهش بازی کنی اما عزیزم تا یه سوار میشدی بابایی بازیت میداد رضوان میخواست بیاد دنبالتون من سرگرمش میکردم اما تو گلم حواست خیلی جم بود به بابایی میگفتی ددیی سوار کنیم (امین بیاد )(تو خونه رضوان به اسم دومش آمین صدا میکنیم).می خواستی که رضوان سوار دوچرخه بشه . دایی ابراهیم و دوستش اسماعیل شاهین زاده داشتن خاله خدیجه و نیایش گلم میرسوندن خونه که قبلش اومدن پارک پیشمون . وای که شما از اسماعیل شاهین زاده دوست جون جونی دایی چقدر میترسی .رای چی نمیدونم و اون کلی تلاش کرده که باهات رفیق بشه ولی عزیزم نمید...
15 مرداد 1392

پایان نامه بابا

وای از دست این پایان نامه  .بابایی چند وقتی که خیلی درگیر انجام دادن این کار پایان نامه اشه. من وتو رضوان هم اون بیشتر . اخه وقتی بابایی نشسته پای کامپیوتر همش ارکان خان از سر کول بابایی  بالا میری همش به باب میگی بازی بازی . بابایی  که فکرش سخت درگیر کارش دلش به حال تو میسوزه باهات یه کم بازی مینکه که راضی باشی اما از اون طرف رضوان کوچلو چهار دست پا میر سراغ برگه ها و لپ تاپ .وای حالا ببین چه کرده دو تا از کلیدهای صفحه کلید با انگشتهای کوچلوش کنده و برگه های بابایی رو مچاله کرده . بابایی میگه من فکر نمیکنم با این وروجک پایان نامه ام به موقعه تموم کنم. جمعه هفته پیش دوست بابایی اقای دکتر شکیبا با خانمش و دختر کوچلوش فاطمه جون...
15 مرداد 1392

دعوتی افطاری

دو روز پیش خونه خاله زهرا برا افطار دعوت بودیم . خاله مینو و خاله شهناز هم دعوت بودند . خاله شهناز چند روزی که از دیلم اومده اخه بابای سوفیا برای کاری رفته کویت و خاله شهناز و سوفیا .خونه بابا بزرگ هستند . خلاصه اینکه من و ارکان ورضوان به خاطر اینکه برق رفته بود کمی زودتر از بقیه رفتیم خونه خاله زهرا . نزدیک افطار خاله مینو و خاله شهناز هم اومدند . موقعه افطار برای اینکه سفره افطار شما ارکان خان با دخترخاله ها عزیزت سوفیا خانم و غزل خانم بهم نریزید . بردمتون یه گوشه ای ومن و صدرا (پسرخاله شهناز) با عکس گرفتن مشغولتون کردیم تا خاله ها سفره را پهن بکنند . جالب اینه که رضوان خانم هم همچین برا عکس گرفتن نشسته بود که همه تعجب کرده بودن. این عکسها...
6 مرداد 1392

ارکان دوسال سه ماهش هست

ارکان خان تو خونه اروم اما وقتی میریم بیرون شیطون میشی جالب اینه که هرجایی رفته باشیم غذا خورده باشیم تو فست فود های بیرون تو ذهنت می مونه و اگه یبار دیگه مسیرمون از پیش اون فست فود بگذره هی تو ماشین میگی مامان امی مامان امی یعنی غدا . قربون حافظه خوبت برم. ...
25 تير 1392